محمد نعيم

38

شرح مثنوى ( فارسى )

افزايد و از نايافت و فقدان آن نان و كاه كم و « 1 » كاست نمايد ؛ و غذاى جان انسانى نور رحمانى و صفات ربّانى است و اين‌همه باقى و غير فانى است . پس غذاى جان انسانى دائم و جاودانى است و آن جان بدان نور رحمانى « الآن كما كان » 38 است ، نه او را تغيّر است و نه تنزّل . زهر محض است آنكه باشد بىوفا * « هب لنا يا ربّنا نعم الورى » / B 51 / يعنى : هر چيز كه خالى از وفاست ، آن چيز زهر محض است . پس بار خدايا ! ببخش ما را آن چيز كه آن چيز بهترين مخلوقات است كه آن چيز عبارت از صفت وفاست و آن وفا از جملهء مخلوقات حق است . [ 1985 ] « لا » بوَد چون او نشد از هست نيست * چونكه طوعا « لا » نشد ، كُرهاً بسى است يعنى : عقل جزئى كه منكر عشق است ، نزديك آن عشق در مرتبهء عدم و « لا » است ، اگرچه آن عقل جزئى به اختيار خويش « لا » نگشته است كه نفس خود را از حرص و هوا نكشته است ، ليكن باز غنيمت است كه كرها و در اعتبار عشق « لا » گشته است . [ 1986 ] جانْ كمال است و نداى او كمال * مصطفى گويد : « أرِحنا يا بلال ! » [ 1987 ] اى بلال ! افزا ز بانگ سلسلت * آن دمى را كه دميدم در دلت يعنى : « 2 » مرتبهء جان كمال است . پس نداى آن جان نيز كمال است . پس نداى آن سرور كائنات حميرا را براى ارتقا و كمال است و براى عروج است ، نه براى نزول ، چنانچه مشهور است در ميان مردم و آن « 3 » ندا مانند نداى بلال است كه براى عروج « أرحنا يا بلال ! » مىفرمودند . [ 1988 ] ز ان دمى كآدم ازو بىهوش شد * هوشِ اهل آسمان بىهوش شد مراد از « دم » عشق و محبّت است كه هوش آدم و ساير ذريّات او از پرتوى آن دم از

--> ( 1 ) . س : - و . ( 2 ) . س : + آن . ( 3 ) . س : در ميان آن مردم .